دیگه کم کم با تموم شدن ماه رمضون دارن سفره رو جمع می کنن یعنی یه جورایی دیگه الان وقت دستمال کشیدن سفره و این جور کاراست. من که آخرشم آدم نشدم اما شما اگه کاری کردین به یاد ما هم باشین...
بس که بار گناه بر پشتم
من اشارات هر سر انگشتم
گر چه در مشت من به جز مهرت
یا علی! نیست، وا مکن مشتم!
در پناه حق
روی پشت بامها صوت اذانی داشتیم
گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم
گاه گاهی میل سجده، جمکرانی داشتیم
روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست
شب که می شد سنّت خانه تکانی داشتیم
مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود
در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم
نذری روز ظهور مهدی موعودمان
صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم
ثانیه ثانیههامان یاد آقا می گذشت
آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم
پر نداریم و دل بپَر نداریم و...فقط
یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم
پ.ن۱:
دروغ گفتم که از دوریت شکست دلم
که در نبود تو حتی ترک نبست دلم
بیا و زود بیا ای تمام هستیم
که اگر دیر کنی می رود ز دست دلم
پ.ن۲: به نظرم شعر از علی اکبر لطیفیان باشد.
پ.ن۳:به زودی از همین وبلاگ...
اما حالا دیگه فرق می کنه. حالا درسته ۲۴ ساله شدم اما فکر کنم این بار بهتره به جای تبریک یه کم بیشتر تامل کنم آخه من ۲۴ سال رو دیگه ندارم و از دست دادم...
حالا بازم می خوای تبریک بگی....؟
پ.ن: اینم یه پست ضد حال اونم بعد از یه مدت طولانی....!!!
می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت انیشتین" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچههایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری میشوند!
آقای "انیشتین" هم نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی میشود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا میشود!
خیلی دوست دارم تو این دوره زمونه یکی بیاد یه چند تا راهکار عملی ارائه بده که اگه یه وقت ما هم تو زندگی سکه مون برگشت خیلی رسوایی رخ نده... Help!! (F1) o
تو پرانتز نوشت : It wasn`t عشقولانه! جدی گفتم.

سلام. شنبه ۹ ربیع الاول مصادف است با یه عید بس خفن و عظیم...
حقیقتش یه سرچی از خودم در کردم تا یه چشمه از اون ملعون دوم بیارم بعضی جاها خجالت کشیدم بعضی جاها کم اوردم بعضی جاها با این تمام مدارک از اهل سنت بود اصلا باورم نمی شد یه آدم می تونه اینقدر وحشی باشه ....خلاصه نه شما حسشو دارین نه می تونم این داستان رو تو یه پست جا بدم. علی ای حال هر بد بختی که امروز می کشیم از این داستانه که امتی را به تحریف کشانید...
ای که گویی بر عمـــر و آل او لعنت نکن
چون که شایدحق تعالی کرده باشد رحمتش
آنچه با آل علـی کرد او اگـر بخشـد خدای
هم ببخشاید تو را گر کرده باشی لعنتش
من که کلی مطلب پیدا کردم اگه شبهه ای چیزی دارین در مورد این قضیه (نظیر توهمی به نام خدمات این بابا یا این فکر می کنید امیرالمومنین(ع) با غصب خلافت کوتاه اومدن یا هر چیز دیگه من مطالب بس جالبی را دارم تماما به مدرک برادران(!) اهل سنت کافیست به کامنتی اعم خصوصی یا عمومی لب تر کنید...
برای خالی نبودن عریضه سه چهار تا تریپ میام :
در مسند احمد بن حنبل، ج4، ص319 و در سنن ابيداوود، ج1، ص53 و سنن نسائي، ج1، ص60 آمده است که: در مورد کسى که يک ماه و دو ماه آب پيدا نمىکند خليفه گفت: «اما من نماز نمىخوانم تا آب پيدا کنم» يعنى مسأله تيمم را در خاطر نداشت.
در سنن کبري، ج7، ص442 و تفسير رازي، ج7، ص484 و درّالمنثور سيوطى، ج1، ص288 و کتابهاى ديگر آمده است که: خليفه دوم تصميم گرفت زنى را که در شش ماهگى فرزندش متولد شده بود، سنگسار کند. حضرت علي(عليهالسلام) با خواندن آيهى «وَحَمْلُهُ وَفصالُه ثَلاثونَ شَهراً»2 ثابت کرد که مدت باردارى مىتواند شش ماه باشد. و عمر، آن زن را آزاد کرد و گفت: «لَولا عليٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر على نبود عمر هلاک مىشد.»
در مورد علم و دانش خليفه مراجعه کنيد به: بيهقى در شعبالايمان و تفسير قرطبى، ج1 ص34 و ابنجوزى در سيرهى عمر، ص165 با سند صحيح از عبدالله بن عمر آورده که گفت: «تَعلّم عُمَر سورة البقرة في اثنَتي عَشرة سَنة فلمّا ختمها نَحر جزوراً؛ عمر سورهى بقره را در دوازده سال! ياد گرفت و چون ختمش نمود، شترى قربانى کرد.» حالا حساب کنيد اگر يادگيرى سورهى بقره ـ که کمتر از دو و نيم جزء قرآن است ـ 12 سال طول بکشد، تمام قرآن چه قدر طول مىکشد؟!
سخن از فتوحاتى که به اسم اسلام انجام شد و انحرافاتى که توسط برخى عوامل آن پديد آمد و ظلمها وجناياتى که بر بىگناهان و اسيران روا داشته شد، بسيار است که قتلعام مردم تسليم شده و امان داده شدهى شهر طميسه در جنگ گرگان توسط سعيدبنعاص،(الکامل ابن اثير، ج3، ص110) کورکردن چشم هزار تن از ساکنان شهر انبار در جنگ ذاتالعيون توسط خالدبنوليدالبداية و النهاية ابن کثير، ج6، ص386و گردنزدن اسيران در صف 22 کيلومترى در جنگ طالقان10 تنها گوشهاى از آن است.الکامل ابن اثير، ج4، ص545 دین خدا قلب ها را فتح می کند اگر این وحشی بازی ها نبود به تایید تاریخ بدون نیاز به کشورگشایی اسلام قلوب را فتح می کرد اما متاسفانه آن چنان خدشه بر چهره این دین وارد شد که اکنون شاهد آن هستیم...این است نتیجه سبقت گرفتن بر امیرالمومنین(ع) که به گواه تاریخ در آن جنگ ها شرکت نکردند.
پ.ن: در داستان جامعه امروزمون ما هم امروز یه جورایی با عمل خودمون ضد تبلیغ کار می کنیم و بعد می خوایم به زور خلق الله رو هدایت کنیم و سایر ممالک را فتح...!!! ای دل غافل....![]()

پ.ن ۱ : نمی دونم چرا یه حس خیلی خوب و جالب فوق العاده نسبت به این عکس دارم.
پ.ن ۲ : عکس از سایت مهر اگرچه خودشون زحمت نوشتنش رو کشیدن.
وارد سلف که میشی در برابر یه انتخاب سخت قرار می گیری: سبزی پلو با ماهی یا گوشت یا چیکن استرگانوف(؟) اگه اشتباه ننوشته باشم ! سه نوع گوشت دربرابرت قرار می گیره تا یه وقت نکنه از ناهار خوشت نیاد و گرسنه بمونی و امتحاناتو بد بدی!! ژله و زیتون و... دیگه هم که جزء لاینفک قضیه است!
یه چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که تو این تفریحکده بد جوری دارم لوس میشم. از بس که اینا به دانشجوهاشون می رسن آدم حسودیش می شه... تازه برا اینکه یه وقت فسفر مغزشون (به یاد قصه های مجید!) کم نیاد سر امتحانای خوفشون(!) میگو رو هم به لیست غذا اضافه کردند. آخه با 175 تومان ژتون شاخک میگو هم گیرت نمی یاد.... یادش به خیر پلی تکنیک که عدس پلو می خوردیم و شاد و شنگول می رفتیم سر امتحان معادلات دیفرانسیل ....
اینجاست که آدم احساس می کنه Over standard بودن یعنی چی!
فعلا بسه. برم سر بقیه امتحانای خوفم! اگه بیشتر به مغزم فشار بیارم میگو کم میارم اون وقت....!
این حس من نبود خیلی های دیگه هم همین حس رو داشتند. عید غدیر و مراسمش که تموم میشه انگار کم کم همه غم های عالم میشینه رو دل آدم. انگار همه دنیا رو غم میگیره. علی ای حال با اینکه هنوز یه چند ساعتی مونده تا هلال ماه محرم خودش رو نمایون کنه اما من یکی که طاقت نیوردم...
این شعر که مدت ها بود دنبال متنش می گشتم رو از وبلاگ 360 محسن آقای فرهمند پیدا کردم...
با اشک هاش، دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد، از همه عالم جدا شدست
در بیت هاش، مجلس ماتم به پا شدست
در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت
وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت
مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه
آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه
انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه
شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه
فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!
مادر بیا به حال حسینت نظاره کن
بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب، قافیه را « کربلا » گذاشت
یک بیت بعد، واژه « لب تشنه » را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد، پا به پاش، جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟
بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام « لهوف » را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه، بر لبش آورد و بعد از آن
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
سروده: سیدحمیدرضا برقعی
التماس دعا از همه دوستان به خصوص در این شب ها...
هر چند شاید دیگه خیلی کلیشه ای به نظر برسه اما نمی دونم چرا امشب یه جوری شدم.....
جمعه شب،6 دی ماه 87، حدود 20:30 ،تهران، دروس، ابتدای خیایان هدایت ، سوپر مارکت: زنی که جلوی من در صف صندوق ایستاده در حال بحث با مدیریت است: این غذاهای سگ با فرمول 2008 هستند. من برای پتم (pet) فرمول 2009 می خوام.
مدیر : بسته های 2009 هنوز وارد ایران نشده.
مشتری بسته 2008 را برداشته ،20000 تومان پول پرداخت می کند و با دلخوری می رود.... کمی آنطرف تر بچه لوسی که دو تا ماشین اسباب بازی برداشته می خواهد ماشین اسباب بازی دومش مثل اولی باشد. مادرش اما سلیقه اش متفاوت است. پسرک می زند زیر گریه.......
جمعه شب، حدود نیمه شهریورماه 84، جنوب،ساعت 20:30 بندر چارک (چند کیلومتری کیش اما در سواحل هرمزگان) : پشت میز نمایشگاه(!!) کتاب که فقط شامل دو میز و چند تا کتاب ساده کودک بود ایستاده ام. نسیم گرمی از ساحل خلیج می آید. پسرک پابرهنه با یک زیرپیراهنی جلو می آید. سواد که ندارد هیچ! تابلو است که تا حالا کتاب اونم از نوع مخاطب کودک با عکس های رنگی ندیده است. به وجد می آید، شروع می کند به ورق زدن کتاب ! برق عجیبی در چشمانش می درخشد. هنوز به دقیقه نرسیده چیزی از کتاب نمانده. کثیف شده و ورق ورق. دلم میسوزدو اصلا دلم نمی آید بهش بگم دست نزن. قیمت کتاب فقط 250 تومان است. می خواهم کتاب را به پسرک هدیه بدهم که پدرش می رسد. پس گردنی حواله پسرک میشود و خم به ابرو نمی آورد.... اصلا بندر چارک چرا؟ همین چند تا محله پایین تر تو تهران خودمون ! اصلا چرا اونجا؟ همین سطل زباله اون ور کوچه روبروی خونمون که خیلی وقتا آخر شب از پشت پنجره می بینم که ......
گفتم که تا حالا احتمالا خودتون 1000 تا از این متن ها خوندین، اما من هنوز یه جوری ام..... دارم به سخن امیرالمونین علی –علیه السلام – فکر می کنم که با این مضمون فرمودند : هیج کوخی به وجود نمی آید مگر آنکه جایی کاخی افراشته شده باشد...
می گن هر بحرانی که پیش می یاد هم یه تهدیده هم یه فرصت. این بی قانونی که خیلی جاها تو کشور ما وجود اگرچه تهدید بدیه اما یه فرصت هم هست. هر چیزی باید بارها اتفاق بیفته تا بلکه برایش چاره ای زاید!!! شنیده بودم تو دانشگاه به ازای واحدهای پاس شده اضافی تر از یه حدی باید پول ودی (بدهی، pay money!)! امروز که رفته بودم اداره فارغ التحصیلان و با خودم یه کیسه پر از اشرفی برده بودم، متوجه شدم داستان شیر تو شیر از این حرفاست... "گویی انی لا اخذت واحدات کثیره من حد المجاز..." و آن جا بود که کیسه اشرفی را برگرداندم به خانه تا بلکه با آن همه سیم بتوانیم چند عددی نارنگی خریده تناول کنیم (زهی خیال باطل!!)
دیروز هم که رفته بودم تعمیرگاه مرکزی آن کارخانه محترمه که ادعایش گوش فلک را پر نموده بهر خریدن یک عدد رینگ ناقابل ال90 در آن انباری که خر با بارش گم میشد فرمودند نداریم.... تا به حال کسی چنین تقاضای بی شرمانه ای(shaming offer ) ننموده و کار ما جاهای دیگر هم کشیده شد و دست آخر مهدی نبوی که خدایش خیر دهاد نمی دانم از کجا این قطعه را بلند نمود (،get things by two door playing(2 darebazi), rub things!!) و به ما داد!
حالا همینیه که هست! یک ضرب المثلی که ترکیبی است از ضرب المثل های چینی، بلغاری، کوبایی و صد البته ایرانی می گوید: " همینیه که هست! می خوای بخواه نمی خوای نخواه! تا کی به سبک پیرمردهای تاکسی(the oldmen who live in taxi and always tells: oh! We paid just 2 gheran for meat 50 years ago!!!!) می خوای غر بزنی؟؟ "
پ.ن1: این پست حد اکثر تا حدود 24 ساعت دیگه حذف خواهد شد (به سبک استاد م.ر.صاد)
پ.ن2: اگرچه استاد به جای پست گرانقدرشان شعر گل و بلبل نهادند و نوای عشق(love somebody who lives in our neighborhood(?) ) سر دادند اما من اهل این حرفا نیستم!!!